|
فرض کن: يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن: جنگل بيابان بود از روز نخست در کويري سوت و کور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است صحبت از پژمردن يک برگ نيست واي! جنگل را بيابان مي کنند دست خون آلود را در پيش چشم خلق، پنهان مي کنند هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند صحبت از پژمردن يک برگ نيست صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است!!! اشكي در گذرگاه تاريخ از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون هابيل از همان روزي كه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد آدميت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود ...... قرنها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيسم فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست در كويري سوت و كور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است " فريدون مشيري " + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 9:36 توسط حنا |
|