|
فردا را دوست دارم. چون طعمی دارد که هنوز نچشیده ام ... دیروز را هم دوست دارم. چون طعم آن هرچه که بوده ، ... اگر خوب و شیرین، پر از یادها است ... و اگر تلخ و بد اکنون چندان برجای نیست و تنها یک یاد گنگ است .... امروز را می پرستم. چون امروز همه زندگی من است. چــون .... تــو امـروز من هـسـتـی .... و هم فردای من خواهی بود ... تو تمام هستی من هسـتـی .. و چه زیباست این هسـتـی .... زیـبـا باش، زیبـا زنـدگـی کن ، زیبا بیندیش ... زیبـا بخـنـد کـه خـنـده و تبسـم جـلوه زیبائـی ... پروردگارست... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 10:24 توسط حنا |
و بادها ميوزند و چه عاشقانه باد لباس هاي رنگي درخت را از تنش بيرون مي آورد تا با هم عاشقانه برقصند و آن گاه است كه ما حركت باد و درخت را ميبينيم ! آسمان شروع به باريدن مي كند و تصور ما اين است كه باران است در حالي كه آسمان اشك شوق ميريزد زيرا پيوند عاشقانه باد و درخت او را به وجد مي آورد ! فرشته ها شادي ميكنند چون فصل عاشقي شروع ميشود و يك به يك روي ماه را ميبوسند و ميرقصند آري پاييز فصل زيباييست و بارانش عاشقانه مي بارد آري پاييز فصل عاشقان دلتنگست برگها به زمين رسيدند و ما هنوز نمي دانيم پرنده خيال ما كي به سوي آشيانه خود بر مي گردد !!! + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 7:23 توسط حنا |
آري يادم امد سالها بود مي انديشيدم..... اينهمه غم ز کجا پيدا شد.....ناگهان ...؟! يادم امد.......رويا ها به روي دوشم سنگيني ميکرد.. خسته بودم از اينهمه روياي تلخ... نا فرجام.... ياري ام کردي تو.......فصل پاييز و شب باران بود........ راه نشانم دادي.... گفتي از خاطر دريا بگذر پشت درياي خيال به جزيره ميرسي تا رسيدي انجا.....رويا ها را بر سر راه جزيره بنشان.....خود برگرد!!! ....تنها....! من رفتم ... رسيدم...نشاندم...امدم.....! رويا هايم را به امان جزيره رها کردم....همان کار که تو گفتي....چه بد کردم......... نه يکبار....... هزار بار رفتم و رسيدم و نشاندم و امدم.......! و تو هر بار غريبانه تر از اغاز......نگاهم کردي..... و تو شايد به صداقت زدگي هاي دلم خنديدي...... ديدم روياهايم را ...که هر غروب.....يکيشان از کنار لبهاي ترک خورده ي ساحل تن به دستان يخ اقيانوس نيستي ها ميسپرد....... مي ديدم......... اما چه کنم که خسته بودم....! جزيره ي رويا هايم.... از حريم پاک آن خاطره ها خالي شد..... يکي از پس ديگري...ديگر بهانشان کمبود جا نبود...... خسته بودند.......!!!! اخرين غروب بود.. داشتم ميديدم................ لحظه ي پايان اخرين رويا را.... چه معصومانه........! من تکيه ام بر باد بود..... بي خبر...! جزيره ام خالي شد......سوت و کور...... دلش گرفت...زانوان خيس اشکش را بغل کرد..... با نگاهي بر من..... آهي کشيد و به دنبال رويا هاي خاموش رفت.... اهش دلم را ترساند......گفته بودند اه مظلومان زود بر عرش الهي برود.... منتظر بودم اما.... نه به اين زودي ها...... عاقبت آه جزيره دامن روزگارم را گرفت.... و مرا به عمق باران و شب و پاييز داد.........وتو هم رفتي..... من ماندم و روزگار باراني...... کاش حرفت را نمي شنيدم......غريبه ي اشنا
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 11:17 توسط حنا |
|