|
وقتی دیدم آرامش برکه را در سکوت مهتاب ، هم آوایی زمین را با زمزمه ی آفتاب ، نوازش علفزار را با دست های مهربان باد ، رستن جوانه ای نازک و نرمین را از دل خاک ، تازه دریافتم عمق تهی بودن واژه هایم را از احساس
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 11:37 توسط حنا |
س ک و ت این دلخوشی های کوچک را از من نگیر وجود مرگ را در نزدیکی ام به شدت احساس می کنم ، گاهی هُرم نفس هایش تنم را می لرزاند. دیشب فکر می کردم اگر بمیرم بجز مادر چه کسی برای من دلتنگ می شود ... بعد از مدتی که زیاد هم نیست فراموش می شوی ... به همین سادگی! + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 12:5 توسط حنا |
زندگي همينه ديگه ! يك روز انقدر سرحالي كه ميخواهي تمام كائنات را مثل شربتي شيرين در كاسه اي بريزي و سربكشي و يك روز دلت از هر حادثه و پديده اي به هم ميخوره
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 9:49 توسط حنا |
ميلادش گرامي باد + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 15:37 توسط حنا |
|