|
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست. باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم و در ژرفای لحظه با تو بودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم و از زندان لحظه های بی تو رها شوم..... شاید بتوانم به رویای با تو بودن برسم و چه رویای شیرینی است رویای با تو بودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند. آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است. در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده و چه زیباست رویای با تو بودن...... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 9:35 توسط حنا |
سکوت حرفی برای گفتن نیست٬
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 8:21 توسط حنا |
تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي كنيم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 9:40 توسط حنا
باران مي بارد . نمي دانم چرا هر وقت من مي خواهم خشک بمانم و بي چتر ، آسمان براي دلم آستين بالا مي زند. + نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 10:3 توسط حنا
|