|
رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 12:38 توسط حنا |
بي بهانه مي خواهي بروي ، بي بهانه برو بيدار نكن خاطره هاي خواب آلود را صدايت همان صدا بگذار بيگانه بماند صدايت هم تو گل رها شده در آغوش دريايي فرا خواهند گرفت تو را موج ها و گرفتارت خواهد ساخت روزي محبت ساختگي ات همچون سندي جعلي پهن شوم به سان راه ها به گام هايت والتماست كنم ؟ اين ممكن نيست ! شكستني نيست وقارم همانند قلبم پستي و آنگاه زندگي ،روزگار خوشي نيست ! نمي گويم تو كوه سرفرازي ، خم شو نمي گويم درمانم در دستان توست نه محبت پول خردي است در دستان تو و نه من گدايي دست گشوده فرا روي تو مي خواهي بروي . . . . اين راه ، اين هم تو . . . . تنها بدرقه ات خواهد كرد يك جفت چشم اگر رفتي بدان خواستي برگردي بسترت بالشي خاردار خواهد بود . مي خواهي بروي نه حرف بزن ، نه چيزي بگو ! نيست شو چون غريبه ها در مه و ابرو و دود دلبسته چه چيزي بودي كه نتوانستي بگويي و اكنون در پي ديدن هزار عيب من مي خواهي بروي ! بي بهانه برو ! + نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 10:19 توسط حنا |
بوم نقاشي اي آن كه خواستن ات نا ممكن ترين لحظه ي ِ حال ِ من است ببين چگونه تو را لمس مي كنم بر بوم بي رنگ بي كسي هايم ببين چگونه به ازاي همه دوستت دارمهايت يك خط آبي كشيده ام به اندازه همه خوبيهايت يك خط زرد به ازاي همه دلتنگيهاي هميشگيم يك خط قرمز و به وسعت هجوم اين ابرهاي كاغذي, كه از تو درهواي گلوم خيس مي شوند يك خط سفيد و حالا به وسعت همه سكوتهاي تنها ماندنم بي تو يك خط سيــــــاه كشيده ام سكوتهاي سياه ديروز و امروز و فرداهايم , كه بايد سنگيني شان را در تنهاييم به دوش كشم و انقدر وسعت تنهاييم زياد است كه هرروز خطوطش تابلويم را سياه تر مي كند انقدر كه ديگر تورا زير سكوتهاي سياهم گم كرده ام حالا من مانده ام, تنها , با تابلويي كه با همه خط خوردگيهاي سياهش , هنوز بوي تورا ميدهد و هر شب تابلوي سياهم را در تنهايي خويش نوازش مي كنم و ميبويمش تا تو را در آن حس كنم و كسي بو نبرد كه من در سياهي اين همه اميدهاي خط خورده ام , از تو با خداي خويش مي گويم من هرروز در گوشه اين تابلوي سياه بين همه خط خوردگيهاي غمگينش , سراغ از تو ميگيرم و در اين خطوط سياه, بي آنكه ديگر تو را خسته كنم , در تنهايي خويش تنها قدم خواهم زد ديگرمهم نيست كه من چه قدر در سياهي بغض هاي خشكيده ام مانده باشم مهم اين است كه من تو را دوســـــــت دارم به وسعت تمام تنهايي هاي سياهم كه بعد از اين با من همراهند!! + نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 9:15 توسط حنا |
کـیسه کوچک چـایی ، تـمام عمر ، دلـباخته لیـوان شد ، ولی هر بار که حرف دلش را می زد ، صدایش در آب جوش می سوخت . کیسه کوچک چای با یک تیکه نخ رفت ته لیوان و حرف دلش را آهسته گفت . لیوان سرخ شد . . .
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 10:59 توسط حنا |
|