|
يلدا ،جشن كهن ايراني تپشهاي قلبم را به باور خاطره هايم پيوند مي زنم ، و سرزميني را كه همزاد با خاك است و كهن تر از تاريخ ، براي نوباوگان خاك و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه ميكنم . زمزمه ميكنم كه : من از نسل شب شكنان روزگارم ، من از نسل نورآفرينان پاك ، از سلاله پاك آريائيان بردبارم، منم ميراث هزار ساله زمين ، همان از شرق تا غرب گسترده آغوش ، همان پيام آور مهر و دوستي ، همان گرفته درفش آشتي بر دوش نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز مرا و يادگاران مرا به نيكي يادآر كه يادگار يادگاران من ،همه شادي است و شادماني : شب است و گيتي غرق در سياهي شب بلند است و سياهي پايدار ، ولي باور به نور و روشنايي است ، كه شام تيره ما را ، از تاريكي مي رهاند و از دل شبهاي يلدا ، جشن مهر و روشنايي به ما ارمغان مي رساند تيرگي هاتان در دل نور خاموش باد ، و يلدا را به نور قرنها قدمت ، جاري نگه داريم . گرفته از كتاب ديدي نو از آئين كهن
برايتون شب هاي يلداي زيادي رو آرزو ميكنم . و اولين روز زمستاني رو به همه تبريك ميگم و آرزو ميكنم كه در كنار هم گرمي دلهاتون سردي زمستون رو يادتون بره .
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 8:55 توسط حنا |
سلام مطلب زیر نهایت عشق رو میرسونه . . . خودتون بخونین : ۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف به ۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن را در۴۰۰ جمله گنجاندم و به ۳۰۰ زبان در ۲۰۰برگ ترجمه کردم. ۱۰۰تای آن را ۹۰روز . . . روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم و بیش از۶۰ تای آنرا تجربه کردم و ۵۰ غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه ۳۰روزه ، بیشتر از۲۰ روز ۱۰ بار از تو ۹ سوال کردم . ۸ سوال من را ۷ مرتبه در ۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا دعوت کردم . . . ۲ ساعت خواهــــش کردم تا یک بار گفتی : دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 11:3 توسط حنا |
خيلي وقت بود که دلم مي خواست بنويسم اما نه جوهر داشتم ، نه کاغذ و نه حرفي براي نوشتن . . . .. مي خواستم از قلبهاي تهي بنويسم از تمام نامهرباني ها و از گذشته هايي که همه به باد سپردند..... دلم مي خواست از عشق بنويسم اما چيزي براي نوشتن نداشت.... صداي زوزه باد را مي شنوم صداي پر شدن نفسها از خاکستر ابرهاي خاکستري و درخت بي برگ و گلداني که نظاره گر ريختن گلبرگهايش بود .... خيلي وقت بود که دلم مي خواست بنويسم از کوزه گري که گلش خشک شد از نقاشي که رنگش تمام شد از باغباني در کوير و از تو.... که آمدي ، ولي باز رفتي.... ولي نتوانستم.... .... بنوسم .! + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 12:22 توسط حنا |
در اوج تنهاييم... حضورت را حس كردم و از وحشت نبودنت...قلبم بود كه از نفس افتاد و اين گريه بود كه مرا به كام كشيد در اين غربت بي پايان بين اين همه آشناي نامهربان اين تويي كه زندگيم را معني مي بخشي و مرا چون پرستوهاي مهاجر وادار مي كني كه كوچ كنم از سراي خويش به گرماي نوازشت و فرياد بزنم با سكوت تلخم كه خسته شده ام از اين بغض نشكسته و از اين خنده دروغي تو را به قداستت قسم و به عشق پاكم كه روزي ـ قبل از اينكه گم شوم درپوچي خود ـ به ديدارم بيـــا و خانه ام كن آغوش مهربانت را و ـ تنهـــا ـ بامن هم صداشو در خواندن ترانه عشق « با چشمان آكنده از محبتت » + نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 9:11 توسط حنا |
|