|
بس که ديوار دلم کوتاه است هرکه از کوچهی تنهايي من میگذرد
به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشد و میگذرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 9:48 توسط حنا |
باز ديشب چشمانم را که بر هم گذاشتم نسيم بوي تو در مشامم پيچيــــــد و چشمان زيباي تابلوي نگاه را بر ديوار دلم آويخت و دستان گرمت درهاي جدايي را درهم کوبيد و صد واژه ي پر مهر از لبانت جاري شد تو مثل هيچ کس مهربــان بودي ، تو مثل هيچ کس خندان بودي ، تو مثل هيچ کس اما مثل هميشه زيبا بودي . من و تو باز هم دستانمان در دست هم بود و باز هم با گامهاي بلندمان سنگ فرش هاي خيابان را مي پيموديم و مثل هميشه مقصدمان نامعلوم بـــود نمي دانم ؟ ..... نمي دانم مي شود که ما هميشه در کنار هم باشيم و تو با وجود گرمت به کالبد بخ زده ام گرما ببخشي و مرا اسير نگاه جادويي ات کني و يـــار هميشگي مـــــن باشي ؟ اي کاش هيچ وقت اين شب به صبح نرسد تا من بيشتر از تو تو را ببينم !؟. + نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 7:29 توسط حنا |
چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم ... با تویی كه از كنارم گذشتی ... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است !؟
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 7:11 توسط حنا |
|