وقتی دیدم آرامش برکه را در سکوت مهتاب ،
هم آوایی زمین را با زمزمه ی آفتاب ،
نوازش علفزار را با دست های مهربان باد ،
رستن جوانه ای نازک و نرمین را از دل خاک ،
تازه دریافتم عمق تهی بودن واژه هایم را از احساس

+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 10:30 توسط حنا
|
من به تو محتاجم
باز با من سخن از عشق بگو
ای سراپا خوبی
به خدا محتاجم
من چو ماهی كه ز دریا دور است
و شن گرم كنار ساحل
پیكرش را گور است
موج امید و وفا می خواهم
من ترا می خواهم
به تو چون سرو بلند
كه بر آن ساقة نیلوفر نازك پیچد
همچو آن پیچك لرزندة خرد
تارهایی ز وفا می پیچم
تا جدا هیچ نگردی از من
با تو می مانم در باغ وجود
با تو می مانم ای بود و نبود
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 9:1 توسط حنا
|

احتیاجی به شمردن ثانیه ها نیست,
ساعت هاست که عبور دردناک ثانیه ها
را روی شقیقه هایم احساس می کنم
تیک تاک...
چشم باز می کنم هنوز شب است ,
تاریکی .چشم می بندم, تاریکی...
.........................
ظرف زمان لبریز تیک تاک ثانیه هاست
و من لبریز درد...
شب گذشته,
گوش می سپارم در پی آواز آشنای
پرندگان فلوت زن اما جز غارغار محو
کلاغی گمشده صدایی به گوش
نمی رسد...
کنار پنجره می نشینم در جستجوی
طلایی آفتاب .
روز را نگاه می کنم,
روز خاکستری است !
درختان خاکستری اند!
دوباره نگاه می کنم ,آسمان باید
که آبی باشد, درختان سبز ...
اما همه چیز خاکستری است!
فکر می کنم, این منم که خاکستری ام؟
فکر می کنم تا به یاد آورم,غمگینم؟
خوشحالم؟
اما جز تپش بی وقفهء درد جایی
کنار پیشانی ام ...
به رختخواب خاکستری ام باز می گردم
چشمان خاکستری ام را می بندم
شاید که خواب های سبز ببینم...
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 9:24 توسط حنا
|
بادها ميوزند و چه عاشقانه !
باد لباس هاي رنگي درخت را از تنش بيرون مي آورد تا با هم
عاشقانه برقصند و آن گاه است كه ما حركت باد و درخت را
ميبينيم !
آسمان شروع به باريدن ميكند و تصور ما اين است كه باران
است در حالي كه آسمان اشك شوق ميريزد . . .
زيرا پيوند عاشقانه باد و درخت او را به وجد ميآورد !
فرشته ها شادي ميكنند چون فصل عاشقي شروع ميشود
و يك به يك روي ماه را ميبوسند و ميرقصند !
آري پاييز فصل زيباييست و بارانش عاشقانه ميبارد !
آري پاييز فصل عاشقان دلتنگست!

+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 11:51 توسط حنا
|