|
در پاييز مهـــــر تک برگـــــ گمشده در بادم که داستـــان پريشاني ام را واژه واژه بــــراي خاکـــ هجي مي کنم + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 10:9 توسط حنا |
اگر باد بودم می وزیدم ، اگر ابر بودم می باریدم ، اگر مهر بودم می تابیدم ، اگر خدا بودم می آفریدم تا بدانی دوستت دارم اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم ، اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم ، اگر مهر بودی در پرتوات خود را گرم می کردم ُ اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم تا بدانی دوستت دارد اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم ُ از تو خورشید با شکوهی بوجود می آوردم ُ تو را نسیم ملایمی می کردم ُ از تو خدایی بزرگ می ساختم ُ تا بدانی که فقط تو را دوست دارم . دوستت دارم + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 15:25 توسط حنا |
بهانه تو دوباره طفل دل من بهانه تو گرفت شبانه گريه كنان ، راه خانه تو گرفت بهر گلي كه گذر كرد عطر زلف تو خواست ز برگ برگ درختان ، نشانه تو گرفت لبم نشست به باغ لبت چو پروانه مكيد عطر لب و راه شانه تو گرفت به گاه رفتن تو اشك من ز ديده چكيد لبم به نغمه غمگين ترانه تو گرفت دميده در شب تنهائيم ستاره اشك دوباره طفل دل من بهانه تو گرفت . نگاهي در سکوت مهدي سهيلي + نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 14:36 توسط حنا |
چشمهايش دودو ميزد. چند بار آب دهانش را قورت داد. چهرهاش درهم كشيده شد. نگاهي به دور دست آسمان كرد. دنبال چيزي ميگشت كه گويا نيافتش. روزنامههاي روي دستش را جا به جا كرد. تا چراغ قرمز شد كنار پنجره خودروها رفت. به گمانم يكي دوتا را فروخت. ماتش شدم، ماندم به تماشايش. قيد رفتن را زدم. ميخواستم در لحظه غروب. او را ببينم. چند بار ديگر هم با سبز و قرمز شدن چراغ، وسط چهار راه رفت. روزنامهها روي دستش هنوز سنگين بود. نزديكم شد بدجوري عرق كرده بود.
هرم گرمايش را براحتي ميشد حس كرد. از تاب افتاد. نشست كنار پيادهرو. صداي مؤذنزاده از بلندگو به گوش مي رسيد. نميدانم چرا احساس كردم او هم همان لذتي را از اين صدا ميبرد كه من، زير لب چيزهايي زمزمه كرد.
دستش توي جيبش فرو رفت. يك كيسه نايلون كوچك درآورد، كنجكاوي يا فضولي. نميدانم كداميك. مرا به او نزديك كرد. تكهاي نان لواش بود كه كمي پنير نشانش داده بودند. آنــقدر با لذّت گــاز ميزد كه هوس كردم ميهمانش شوم و شدم. با احتـــياط گوشهاي از نانش را كند و به سويم گرفت. تازه توي چشمانش خيره شدم. شناختمش ؛ پــدر و مـــادرش 2 سال پيش در تصادف جاده ساوه، جان باختند ... و او شده بود نان آور يك خواهر و 2 برادرش. خجالت كشيدم از خودم و از روزهام. مگر نه اين كه روزه ميگيرم كه غمخوار آدمهاي چون او باشيم؟!
...... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 8:51 توسط حنا |
|