|
فقط بازي با کلمات گفته بودم که اگر بوسه دهي توبه کنم ، که دگر باره از اين جور خطاها نکنم . بوسه دادي چو برخواست لبت از لب من ، توبه کردم که دگر توبه بيجا نکنم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 8:7 توسط حنا |
من داستان عشق تو را با ماهي كوچك دريا گفتم و اشك ماهي را ديدم كه پر سوز غلطيد به عمق دريا رفت و در آغوش صدفي جاي گرفت و حالا اي گرمي دل! داستان عشق تو مرواريدي است در عمق دريا+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 10:27 توسط حنا |
فقط کمي بازي با کلمات حاصل جمع آب و تن تو ضربدر وقت تن شستن تو هرسه منهاي پيراهن تو برکه را کرده حالي به حالي + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 8:18 توسط حنا |
چای داغ ساعت هشت و نيم صبح: انگشت پايم مور مور می کند . فکر می کنم داشتم خواب شنا کردن می ديدم . شايد ماهی کوچکی انگشت پای مرا با کرم سرگردانی عوضی گرفته بود . چشمانم که باز می شود احساس می کنم چراغ های سينما روشن شده است . اين زير چقدر گرم است . شبيه چای داغ می ماند . به سمت راست می غلطم و چشمانم را دوباره با لجاجت بر هم می کشم . چشمانم را باز می کنم . چه لذتی دارد هم آغوشی با گرمای زير پتو. ساعت ده صبح : پسرهمسايه از عمق خواب ها مرا به برف بازی دعوت می کند . ولی من هميشه عشق بازی را ترجيح می دادم . پسرهمسايه بال دارد و من هميشه حسود بودم . يه گلوله برفی درست می کنم و می خورم . طعمش شور است . صدای خنده پسر همسايه می آيد . عمق خواب های من خيلی تاريک است . گمش می کنم . ساعت يازده ظهر : هنوز برف می بارد . کش می آيم . روی تخت می نشينم و دستانم را تکيه گاه شانه هايم میکنم. اگر بچه بودم الان صورتم زبر نبود . اگر صورتم زبر نبود می شد برف بازی کرد . قلبم چقدر آهسته می تپد . چقدر دوست داشتم امروز که از خواب بيدار می شوم عاشق بودم . عاشق بودن در روزهای برفی خيلی خوب است . چون مردم می گويند وقتی آدم عاشق است مدام گرمش میشود . دوست دارم بروم زير پتو . ولی زير پتو هم سرد شده است . ساعت دو بعد از ظهر : موهايم ژوليده است . پنجه هايم را که فرو می کنم در ميانش گير می کند و اشکم در می آيد . چقدر خوب است آدم اشکش در بيايد . جلوی آينه به خودم نگاه می کنم . هنوز چهره ام برايم تازگی دارد . بعضی وقت ها خيلی از خودم خوشم می آيد . سرم را زير آب غرق می کنم . موهايم شنا می کنند . من خفه می شوم . احساس خيسی دارم . ساعت چهار عصر : برف می بارد هنوز . چترم ملتمسانه نگاه می کند . دو قاشق نيمروی عسلی قورت می دهم . معده ام جويدن بلد است . سلول های زبانم طعم پنير را به مغزم مخابره می کنند . پنير را که ديشب خورده بودم ! معده ام قار قار می کند . پاييز چقدر در من نفوذ کرده است . چقدر دلم شعر می خواهد که ببافم . سردم که می شود روسري پشمی مادربزرگ می چسبد . هميشه تشنه که می شوم بين دو راهی آب سرد و چای داغ زجر می کشم . يخچال خالی است . مثل مغز من . وقوری نيز همينطور است . ساعت شش و دوازده دقيقه عصر : عجب برف خری است . ولی دوستش دارم باز . چترم نا اميد است . دندان هايم را مسواک نکرده ام . راديو را روشن می کنم . يکنفر دارد سرفه می کند . چقدر اين لامپ ها زرد است . حالم به هم می خورد . ساعت هشت شب : دلم می خواهد بروم حمام آنقدر خودم را بشورم که تمام شوم . يادم می آيد معمولا اين موقع ها سوسک های حمام معاشقه می کنند . به خيابان نگاه می کنم . دو نفر زير برف به هم چسبيده راه می روند . چقدر اين تصوير برايم گنگ است . من هميشه به چترم چسبيده بودم . ديشب کتاب بوف کور را تا نيمه خوانده ام . داستان قشنگی است . دلم چای می خواهد . قندان پر از مورچه است . ساعت ده شب : برف مثل سگ می بارد . به خودم می گويم مگر سگ هم می بارد . بعد به حماقتم می خندم . چقدر خنده خوب است . کاش يک نفر ديگر هم بود که با من بخندد . مادرم می گفت فقط ديوانه ها تنها می خندند . چترم گريه می کند . شايد هم برف های ديشب است که در لابلای چترم آب شده است . سرم را می خارانم . واژه های توی سرم به هم می ريزد . شام نداريم . سيب زمينی پخته دلم می خواهد با گلپر و نمک و چای . ساعت دوازده : برف می بارد هنوز هم . کاش توی اتاق هم چيزی می باريد . يادم باشد سقف اتاق را فردا چند تا سوراخ بکشم . دوش حمام هم خراب است . مدتی هست بر من چيزی نمی بارد . ديشب مهين دوستم توی خواب گفت می آيی بميری . من فرياد کشيدم و از او فرار کردم . او خيلی سفيد شده بود . وقتی بيدار شدم يادم آمد مهين بيست سالی هست خوابيده است . من از مرگ بدم می آيد . زندگی به اين برفی ... حيفش می آيد آدم . من نيمرو خوردن با چای داغ را دوست دارم . و خفه شدن زير شير آب سرد را . مگر خلم که بميرم . ساعت يک و سيزده دقيقه نيمه شب : چقدر يک نفرم . يک نفر بودن مثل مور مور می ماند . تلفن زنگ می زند . گوشی را بر می دارم . يک نفر می گويد : فوت چقدر قشنگ و جذاب . من گوش می دهم و توی دلم قند آب می شود . با خودم می گويم کاش الان چای داغ بود که زود هورت می کشيدم . دوباره می گويد فوت . و من می خندم ... من هم می گويم فوت ياد جشن تولد دو سالگی ام می افتم . صدای بوق ممتد می آيد. گوشی را می گذارم و چند تکه پنير می خورم . هميه توی ذهنم توی پنير سوراخ سوراخ است و توی آن سوراخ ها پر از موش . پنير ها مزه گاو می دهد . چترم خوابيده است . ساعت سه صبح : روی تخت دراز می کشم . روی يک تکه کاغذ می نويسم : خواهش می کنم مرا زنده به گور نکنيد من گاهی می ميرم و زود بيدار می شوم . دوست دارم قبرم يک اتاق باشد سه در چهار با مهتابی و يک کتابخانه . اصلا به مرگ فکر نمی کنم . به خواب های قشنگی که قرار است ببينم فکر می کنم . به پسر همسايه که مدام نگاه ميكند . چشمانم را می بندم . حس می کنم چيزی روی گونه هايم می بارد . خدا کند برف باشد . خدا با انگشت های مهربانش سقف اتاقم را سوراخ کرده است . برف ها می لغزد به گوشه لب هايم . برف شور است . کم کم خوابم می برد . خوابيدن خيلی خوب است . صدای نفس های من می آيد . امروز هم تمام شد . خدا را شکر .
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 12:52 توسط حنا |
|