|
در قلب همه ي آدم ها سرزميني هست من هم سرزميني دارم كه تو در آن خورشيد پرنده بهار انار و سنجاق سينه ي يك پري هستي تو در من طلوع مي كني آواز ميخواني شكوفه مي كني طعم ميبخشي و در آخر بر سينه ام مي نشيني و سرزمينم را به خون مي كشي * * * * * * * * * از پرنده هاي مهاجر بپرس آشيانه ام را و از قاصدك هاي رقصان راز هاي پنهانم را اگر به بن بست تاريك رسيدي بدان آن سو تر دري هست رو به جلگه ي خورشيد آن گاه آشيانه را سقفي بساز رازم را كليدي بزن و جلگه را صاحب باش
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 11:11 توسط حنا |
امروز صبح که داشتم مي آمد سرکار ماشين با سرعت وحشتناک از کنارم عبور کرد و يادم امدم که مرگ در يک قدمي من هست و بازگشت به جايي که به ان تعلق داريم . . . مرگ من روزي فـــرا خـــواهد رسيد در بهـــــاري روشن از امــواج نـــور مرگ من روزي فــــرا خــواهد رسيد ديدگـــــانم همچو دالان هــــاي تــــــار خـاک مي خواند مرا هر دم به خويش بعد من ، نـــــاگه به يک سو مي روند در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا مي نهد مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش مي شتــــــابد از پـي هم بي شکـــــيب ليک ديگــــر پيکـــــر سرد مــــــــــرا بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 9:28 توسط حنا |
نميدانم چرا رفتی . . . + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 8:18 توسط حنا |
بني آدم اعضاي يکديگرند که در آفرينش ز يک گوهرند چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها رو نماند قرار آدمي در نهايت ضعف از مشتي خون و رگ و پي ، پاي بر عرصه هستي مي نهد . دوران طفوليت و کودکي ، نوجواني و جواني با سرعت از پس هم مي گذرد و چندي بعد در زمستان زندگي شال مرگ را بر گردن پيچيده و رهسپار ديار ابدي خواهيم شد و تنها چيزي که باقي ميماند خاطره هاست . خاطرات تلخ و شيرين که يادآور روزهاي گذشته است . روزهاي زندگي که با هم ، در کنار هم ، و گاه دور از هم، با غم ها و شادي ها و خنده و گريه گذشت و تنها چيزي که باقي ماند يک نفس عميق با ياد آنها. بياييد آن ياد را براي هم شيرين سازيم . خاطرات خوب و به ياد ماندني . با يادگاري خوب از گذشته و درسي خوبتر براي آيندگان که از پس ما خواهند آمد . قدر اين لحظه ها و ثانيه هاي با هم بودن رو بدونيم که زودتر از باور ما خواهد گذشت. عمر با تمام شادي ها و غم ها ، خاطرات شيرين و تلخ ، روزي کوله بار خود را بسته و خواهد رفت . روزها ، لحظه ها و ثانيه ها در پس يکديگر مي آيند بي آنکه به آنها توجي شود . چه مي شد شادي ها جاودان باشند و ناکامي ها و غم ها وجود نداشته باشند . کاش لحظه اي نبود تا احساس استرس ، غم و ناراحتي ، ناکامي و شکست در آن بتوان کرد . اما اگر اينها نبودند آيا شادي و پيروزي و خنده را درک ميکرديم ؟! روزي که متولد شديم بدون هيچ تفکري ، بدون هيچ ناراحتي و بدون اندکي تجربه شکست ، سبک ، معصوم و بي اطلاع از اطراف خود ، محيطي که نمي دانستيم در آن و با آن بايد دست و پنجه نرم کنيم ، نمي دانستيم دوست کيست و دوستي چيست . وفاداري و پايبند بودن به عهد و پيمان دوستي چيست . غم چيست . شادي چيست . و آشنايي چيست و ........ فراق چيست . و حالا بعد از سالها ..... آيا مي دانيم دوست چيست و دوست کيست ؟ ميدانيم بايد به عهدي که بسته ايم عمل کنيم ؟ آيا توان نگه داشتن حرمت آن را داريم ؟ آيا حريم آن راحفظ ميکنيم ؟ مرنجان خاطري را گر دوام دوستي خواهي كه با گرد سفيدي نور بر آيينه مي ميرد
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 8:34 توسط حنا |
|