اشک من
اشک من غلتيد از چشمانم جاري شد و بر خاک لغزيد ،
زمين آن را بلعيد و در جان گلي دميد
گل به زندگي سلام کرد و سلام گل به خداوند رسيد
خداوند باران مهرش را بر سر من باريد و باران مرا خيس کرد
تا بگويد اشک تو چقدر قدرت دارد و قدرت تو در مقابل قدرت خداوند ناچيز است . . .
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 8:19 توسط حنا
|
ادامه لايه هاي درون گفتم . . .
گناه بايد لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلی احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
هميشه در نوشته های من خدا حضور داشته است
چون خدا همچون دختر بچه کوچکی در درون من نفس می کشد
و در تمام نوشته های من ؛ شيطان هم حضور داشته است
چون شيطان همچون سوسکی سياه با شاخک های دراز در درون تاريک های درون من لانه کرده است
دختر بچه کوچک از سوسک سياه نمی ترسد ولی از آن بدش می آيد
يکبار دختر کوچک درونی من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان برای خودش خانمی شده بود
سوسک سياه نفرت انگيز من از چاه های متعفن درونی خودم متولد شده است
و دختر بچه کوچک هم در بطن اندک خوبی هايی که دارم رشد می کند
من حامل خدا و شيطانم
و در تمامی کارها و حرف ها و نوشته هايم آثاری از اين دو را به همراه دارم
دخترک زيبا و کوچک درونی من دستانی کوچک و لطيف با انگشتانی کشيده دارد
و چشمانی درشت و زلال و هميشه مرطوب
و من گاهی ناخواسته اذيتش می کنم
و او به جای گريه کردن سکوت می کند و نوازشم می کند
و من از اين سکوت و نوازش او ؛ به گريه می افتم
و سوسک سياه در لحظه های گريه من در ته عميق ترين چاله هايی که نور را يارايی برای رسيدن به آنجا نيست مخفی می شود و با کرک های زمخت پاهای کلفتش سعی می کند چاله را عميق تر کند
دختر کوچک درونی من هيچگاه سوسک را نمی کشد
دختر کوچک درونی من نور را دوست دارد و من گاهی تمام دريچه ها را برويش می بندم
درون من گاهی شبيه سياه چاله های متعفنی می شود که خودم هم از آن گريزانم و گاهی دست های کوچک دختر بچه کوچک درونی من دريچه ها را باز می کند و من دوباره نفس می کشم
من حامل تمام خوبی ها و حامل تمام بدی هايم
دختر کوچک درونی من عاشق من است و من بيشتر اوقات او را از خود دور می کنم
دختر کوچک درونی من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگيرد و با خودش ببرد به دشتی که تمام وسعتش سبز و لاجورديست
و من گاهی فراموش می کنم که او برای بزرگ شدن به چيزهايی نياز دارد
من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
و اين عميقا تاسف بار است .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 9:9 توسط حنا
|
مشق ، سرنوشت
آخرين روز مدرسه ، آخرين روز ارديبهشت
زنگ ادبيات سال سوم راهنمايي
پيرمرد ضد حال ميزد ، گفته بود هزار بار بنويسيد ، همين الان ! قبل از آخرين زنگ :
بستر عشق بسيار وسيعتر است از يک تختخواب دونفره و آنچه در آن بر عشاق ميرود بسيار تر است از هم آغوشي و بوسه هاي داغ .
دخترها ، بزرگترهاشان نيشخند ميزدند و کوچکترها تند تند مينوشتند تا زود تر خلاص شوند !
پير مرد آرزو ميکرد کاش همه دخترها حفظش کنند !
گفته بود اين آخرين مشق امسال شماست . . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 9:20 توسط حنا
|
من پری کوچک غمگينی را می شناسم
که در اقيانوسی مسکن دارد
ودلش را در يک نی لبک چوبين
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگينی که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 8:36 توسط حنا
|