|
پشت كدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني دختري اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت كند؟؟؟؟ وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد.... هيچ كس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود..... و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم.... اما.............. شايد كه ديگر مهم نيست كه از تو گلايه كنم...... ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد كه چرا سهم من از اين همه سكوت و گذشت و عشقي بي آلايش چيزي جز سركوب غرور سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟....... من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم بي آنكه تو را در آسمان كوچكم گم كنم....... و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد كه چــــــــــــرا وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد؟؟... ديگر هرگز نخواهم پرسيد چــــــــرا.................. چــــــرا.................. چــــرا.................. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 14:31 توسط حنا |
اي غريب آشنا دستهايم را بگير در صورتت محبت موج ميزند كمي با من حرف بزن لحن مهربانت آرامم ميكند دستهايم را بگير من هم ميخواهم زندگي كنم من هم ميخواهم لذت داشتن را حس كنم ببين دستهايم سرد سرد است ميتواني آنها را در دستهايت بگيري؟؟ درگرماي دستهايت سايه اي از خوشبختي گمشده ام را جستجو ميكنم كاش دستهايت براي هميشه مال من بود ..... افسوس ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 9:19 توسط حنا |
اي كاش كه در چشم هايت ، ترديد را ديده بودم + نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:52 توسط حنا |
ای که شبهای بارانی در کوچه های ذهنم پرسه می زنی از پنجره کلماتم بر واژه های سوزان دلم می گذری و مرا در پاییز تنهایی رها می کنی بی انکه از چشمان نمناکم خبر بگیری امشب باز هم آسمان بارانیست مثل شبهاي گذشته و من دلتنگ چشم انتظار طلوع خیالت به بارش آسمان چشم دوخته ام در جستجوی یادت حناي عزيز پس مرا یاد کن + نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 12:13 توسط حنا |
|