تبليغاتX
حنا

حنا

پشت كدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني

دختري اينجا مي خواست در تنهايي خويش  آسمانش را باتو قسمت كند؟؟؟؟

وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد....

هيچ كس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام

چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود.....

و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم....

اما..............

شايد كه ديگر مهم نيست

كه از تو  گلايه كنم......

  ديگر  از خدايم هم نخواهم پرسيد

كه چرا سهم من از اين همه  سكوت و گذشت و عشقي بي آلايش

چيزي جز سركوب غرور

سنگسار احساس

       و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟.......

من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم

     بي آنكه تو را در آسمان كوچكم گم كنم.......

و ديگر هرگز

از تو نخواهم پرسيد

كه چــــــــــــرا

وسعت آسمان تو

 آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد؟؟...

ديگر هرگز

نخواهم پرسيد

               چــــــــرا..................

                        چــــــرا..................

                                      چــــرا..................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 14:31 توسط حنا |


اي غريب آشنا

دستهايم را بگير

در صورتت محبت موج ميزند

كمي با من حرف بزن

لحن مهربانت آرامم ميكند

دستهايم را بگير

من هم ميخواهم زندگي كنم

من هم ميخواهم لذت داشتن را حس كنم

ببين

دستهايم سرد سرد است

ميتواني آنها را در دستهايت بگيري؟؟

درگرماي دستهايت سايه اي از خوشبختي گمشده ام را جستجو ميكنم

كاش دستهايت براي هميشه مال من بود .....

افسوس ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 9:19 توسط حنا |


اي كاش كه در چشم هايت ، ترديد را ديده بودم
يا از هــمان روز اول از عشــق ترســـيده بودم
اي كاش آن شب كه رفتم ، از آسمان گل بچينم
جاي گل رز برايــت ، پـروانــگي چـيده بــودم
گل را به دست تو دادم ، حتي نگــاهم نكـردي
آن شب نمي دانــي اما، تا صــبح لرزيده بودم
آن شب تو با خود نگفتي،كه برسرمن چه آمد
با خود نگفتي زدستت، من باز رنجــيده بودم
انگار پي برده بودي ،ديوانه ات گــشته ام من
تو عاشق من نبودي ، من دير فهمــيده بودم
از آن شب سرد پاييز ، كه چشم مــن به تو افتاد
گفتم كه اي كاش شبها، هرگز نخــــوابيده بودم
از كوچه ها كه مي گذشتيم ، حتي نگاهم نكردي
چشمت پي ديگري بود، اين را نفهــــميده بودم
آن شب من و اشك و مهتاب،تا صبح با هم نشستيم
اي كاش يك خواب بد بود ، چيزي كه من ديده بودم
تو اهـل آن دوردســـتي، من يــك اســير زمـيـني
عـــشق زمــين و افــق را ، اي كاش سنجيده بودم
بي تو چه شبها كه تا صبح ، در حسرت با تو بودن
انـــدوه ويـــرانـــيت را ،تـــنها پرستيده بودم
بايد برايـت دعا كرد ، آباد باشــي و ســرســبز
اي كاش هر گز نبيني ، چيزي كه من ديده بودم
اندوه بي اعــتنايي ، چه يادگــار عـجيبي است
اما چه شبها كه آن را از عشق پرســــيده بودم
هر گز پشيمان نگشتم ، از انــــتخاب تو هر گز
رفتي كه شـــايد بدانم ، بيـــهوده رنجيده بودم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:52 توسط حنا |


 

ای که شبهای بارانی در کوچه های ذهنم پرسه می زنی

از پنجره کلماتم بر واژه های سوزان دلم می گذری

و مرا در پاییز تنهایی رها می کنی

بی انکه از چشمان نمناکم خبر بگیری

امشب باز هم آسمان بارانیست

مثل شبهاي گذشته

و من دلتنگ

چشم انتظار طلوع خیالت به بارش آسمان چشم دوخته ام

در جستجوی یادت حناي عزيز

پس مرا یاد کن

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 12:13 توسط حنا |


DESIGN BY : reza X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

دست خيال - آقاي رضواني
حفره - امير مرتضوي
سيروس خان
حزب خر
سکوت شب
نسيبه عزيز
بهار ( سرزمين عشق ).
اسير نگاه تو - g i p s y k i n g
انجمن داستان نويسي - چوک
سکوت دل
آقا رضـا
فرياد سکوت - آقا رضا
سميرا عزيز ( داستان عشق )
اميد عزيز
آقااسماعيل
امير آقا
آقا مهدي
درددل هاي تنهائي
آقا فرشيد
آقاي زاهدي
خبرگزاری انجمن داستانی چوک
ليلا
يه عاشق تنها
سرزمين پدري – مهاجر
شهريار عزيز - خلوتکده تنهايي
معين
جاودانه خواهم ماند؟
صداي عشق
عشق مرده
بامداد سياه
مي فروش
وریا
بامداد نوشته هاي يک معلم
جناب آقاي احمد عسگري


    تعداد بازديدها:

Reza:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS