تبليغاتX
حنا

حنا

کــــاش . . . ؟ !

كاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي كني .

كاش بخشي از زمان خويش را وقف قسمت كردن شادي كنيم .

كاش وقتي آسمان باراني ست از زلال چشم هايش تر شويم وقت پاييز از هجوم دست باد كاش مثل پونه ها پر پر شويم .

كاش وقتي چشم هايي ابريند به خود آييم و سپس كاري كنيم از نگاه زرد گلدانهايمان كاش با رغبت پرستاري كنيم .

كاش دلتنگ شقايق ها شويم به نگاه سرخ شان عادت كنيم .

كاش شب وقتي كه تنها مي شويم با خداي ياس ها خلوت كنيم  .

كاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهي كم كنيم فاصله هاي ميان خويش را با خطوط دوستي مبهم كنيم .

كاش با چشمانمان عهدي كنيم وقتي از اينجا به دريا مي رويم جاي بازي با صداي موج ها درد هاي آبيش را بشنويم  .

كاش با حرفي كه چندان سبز نيست قلب هاي نقره اي را نشكنيم .

 كاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم هاي خفته را رنگي زنيم  .

كاش بين ساكنان شهر عشق رد پاي خويش را پيدا كنيم  .

كاش با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دل ها واكنيم  .

كاش رسم دوستي را ساده تر مهربان تر آسماني تر كنيم  .

كاش در نقاشي ديدارمان شوق ها را ارغواني تر كنيم  .

كاش اشكي قلب مان را بشكند با نگاه خسته اي ويران شويم  .

كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند ما به جاي ابر ها گريان شويم  .

. . . .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 8:43 توسط حنا |


دلم به وزن آفرينش گرفته است

حديث جدايي يا نزديكي نيست !

قدر يكديگر را نمي دانيم

در دنيايي كوچك هر يك به اندازه قلب خويش گرفتاريم

« از هيچ كس نمي پرسند چه هنگام مي تواند خدانگهدار بگويد . . . از عادات انسانيش نمي پرسند ... از خويشتنش نمي پرسند ... »

كاشكي مثل روزهاي عيد هر روزمان را

هر لحظه مان را لبريز از عشق قناعت گونه صرف مي كرديم

كاشكي روزهاي واپسين عاشقي فرصتهاي غنيمتمان بود

يكديگر را مي فريبيم

دل خويش را يك بار هم كه دريايي مي كنيم طوفاني ميشود !

مي خورد به صخره ها مي تازد

ويران مي كند

چرا ما ياد نگرفته ايم قانون وفاداري را

چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست داشته شدن بي شائبه

بي محابا

بي پروا

دلم گرفته است به وزن آفرينش . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 17:53 توسط حنا |


اشگهايم را برايت نامه ميسازم
و ميگويم كه قلبم جايگاه توست


تويي تنها اميد من
براي ماندن و بودن

 

تويي تنها پناه اين
تن رنجور

 

بيا با من بخوان

اين بغض بي پايان


مرا از رنج اين تنهايي ممتد
رهايم ساز


كه من
بي عشق تو هيچم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 7:29 توسط حنا |


حرفهاي تنهايي !
حرفها كه تكراري مي شوند، غصه ها كه عادي مي شوند، شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي شوند،
بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت گل مي كنند،
وقتي همه روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه
فرقي نمي كند، پاييز با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه مي كني، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا و … … … …
و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت
دلش خواست بخندد و پاييز هر وقت خواست دلش بگيرد، …………………؟!!!
آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه كمترين اثري بگيري،
يا كمترين اثري ببخشي !!!
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي . . .
اما به خاطر خدا هم كه شده اينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش.
......

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 11:51 توسط حنا |


DESIGN BY : reza X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1388

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

دست خيال - آقاي رضواني
حفره - امير مرتضوي
سيروس خان
حزب خر
حضرت خضر سابق
نسيبه عزيز
اسير نگاه تو - g i p s y k i n g
انجمن داستان نويسي - چوک
آقا رضـا
فرياد سکوت - آقا رضا
حقيقت
اميد عزيز
درددل هاي تنهائي
خبرگزاری انجمن داستانی چوک
معين
بامداد سياه
مي فروش
بامداد نوشته هاي يک معلم
جناب آقاي احمد عسگري


    تعداد بازديدها:

Reza:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS