|
اين روزها سبز است مثل آباداني، آبي است مانند دريا، بنفش است به رنگ اميد، زرد است همچون جواني، قرمز است عشق فام، نارنجي است پر از محبت و لطافت و نيلي است به رنگ انديشه. و چه هنرمندانه، اين هفت رنگ، رنگيـن كمان را نقاشي كردهاند. شما هم نقاشي کنيد . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 12:1 توسط حنا |
ميخواستم گريه کنم که شايد اشک هايم مرا تسکين دهد اما افسوس که اشک هايم هم يخ زده است مي خواستم با خون خود به سرما درس عشق و گرما بچشانم افسوس که خون هم در رگهايم لخته شده است نميدانم چه کنم ياد آن روزها ازارم ميدهد يک راه بيشتر نمانده اما اين راه نابودم ميکند راهي که هيچ تمايلي ندارم حتي به آن فکر کنم راهي که بايد تمام علايق و اميد و تمام وجودم را در حسرت مدفون کنم . دلم از درد به خود ميپيچد کيست که او را در اغوش بگيرد از اين زندگي سرشار از درد و ناله خسته ام خسته ام خسته از دقايقي که ميگذرد و بازگشتي ندارد خسته از بودن و ماندن ، خسته از نفس کشيدن خسته از خسته شدنها . هر روز تکرار ديروز از زندگي هيچ چيز جز اشک و درد نفهميدم از وقتي خودم را شناختم کارم نگاه کردن به خنده هاي ديگران بود با خود ميگفتم چرا من مثل آنها نيستم مگر من با آنها چه فرقي دارم ايا زندگي که ميگفتند زيبا است همين است ؟ اي خدا من محتاج تو هستم خدايا به تو پناه مي اورم از سنگ هايي که شيشه قلبم را ميشکنند از کوه و درد و اندوه که روييده بر شانه هايم پس کي اين غم ها و اشک ها و دردها و انتظار ها به پايان مي رسد چشم هايم مدت ها است که خيس مانده است خدايا ! قصه اين دل دردمانده ام را به که بگويم که جز غم چيزي در آن نيست خدايا خوب ميداني که هر شب در اشک چشمانم غسل ميکنم و در بستري پر از اندوه و درد ميخوابم اي خداي مهربان من را درياب ! همه ميگويند صبر کن صبر کن صبر کن. به کدامين جرم حکم صبر براي من صادر شد ؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 11:2 توسط حنا |
مي نويسم تا دل آرام گيرد . ديشب با خود فکر مي کردم که بعد از مرگ من چه خواهد شد ؟ آيا اشکي براي من زخمي فرو مي ريزد ؟ آيا از اشک هاي ريخته شده مي توان تشنه اي را سيراب کرد ؟ سالهاست که ديگر صداي کسي به گوش من نمي رسد ديگر گوش من نيز اين را فهميده سالهاست که ديگر قلبي براي من نمي تپد و دل بيقرار من در گوشه اي در انتظار تو نشسته ديشب من و ستاره هم بستر يکديگر بوديم با هم گفتيم؛ ولي نخنديديم اشکي هم نريخت صدايي به گوش ما نرسيد ولي شاهد دل شکستن هاي بسيار بوديم آه.. چه دردي ديگر توان زخم زبان را ندارم بهتر است دفترم را ببندم . . . . . . . + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 9:18 توسط حنا |
پ ر س ش پ ر س ش هيچ وقت به اين چهار حرف وقتي به هم چسبيده اند فكر كرده ايد؟ اگر در سرنوشت و سر گذشت بشر پرسش نبود شايد هرگز بشر جنگل نشين غار نشين نمي شد و بشر كوچنده هرگز بر زميني قرار نمي گرفت و شهر نشين نمي شد. پرسش اگر نبود نام هايي چون دكارت، اديسون و مادام كوري و گاوريل گارسيا ماركز هرگز جاودان نمي شد و جاودانه نمي ماند. پرسش تنها واژه ايست كه حريم نمي شناسد. اجازه نمي گيرد و تا به آن نينديشي راحتت نمي گذارد. عصر بمب باران اطلاعات و تكنولوژي و تئوري در كنار ده ها و صد ها مزيتي كه دارد مانند هر پديده ي ديگر آسيب هايي هم دارد. به نظر مي رسد يكي از اين آسيب هاي جدي غفلت از پرسش و پرسيدن است. وقتي شما دايم در معرض معلوماتي قرار بگيريد ديگر كمتر به صرافت طرح مجهولات ذهني خود مي افتيد. اين غفلت مي تواند ما را از شكوفايي باز بدارد و به روزمرگي عادت دهد. آسيب احتمالي ديگر طرح پرسش هاي سطحي و قناعت به پاسخ هاي كلي و غير عملياتي است. به اين گفتگو توجه كنيد: o چرا سعي نمي كني موفق باشي؟ o دلم مي خواهد اما نمي توانم! o چرا اگر به خواهي مي تواني، شك نكن كه مي توان! o باور كن خيلي خواسته ام اما نتوانسته ام. o دوباره به خواه. o چگونه؟ o فقط كافيست بخواهي درست همان طور كه ديگران خواسته اند. o ولي... o ديگر ولي و اما ندارد فقط بخواه همين و بس. گفتگوي بالا تا ابد مي تواند ادامه پيدا كند. شايد در نگاه اول خيلي هم جذاب و فريبنده باشد اما به راستي در اين نوع توصيه هاي كلي و شعار گونه چه دست آوردي وجود دارد؟ به صراحت مي توان گفت هيچ . . . .
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 9:57 توسط حنا |
|