|
داستان قشنگي هست ولي بعضي وقتها واقعيت هم داره فقط به ديد داستان نمي شه بهش نگاه کرد وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . اگه همديگر و دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 16:25 توسط حنا |
ميتوانم با واژه ی خوشبختم تمام اشکهايم را مخفی کنم ميتوانم با لبخندی بگويم آری آسمان به وسعت صداقت های سوخته زيباست و چشمه های خشکيده پاکی ...هنوز هم جاری ست آری،ميتوانم بار ديگر ....دور واژهای بارانی ام را خط بکشم و خودم،وجودم ...را زير هزاران واژه فريب دهم آری ...ميتوانم....ميتوانم ميدونی که من از فريب واژها خسته شدم...من اگه اينجا شاد باشم...و چتر بارونيم رو از نگام دور کنم...ديگه واژها با من بيگانه ميشن....اون وقت ديگه من تنهاترين نيستم....من خسته ترين ميشم..که با هر بار نفس کشيدن...آرزوی پرواز رو دارم به يه آسمون ديگه هيچ مهم نيست..گر نباشم...هيچ هيچ مهم نيس گر پر شکسته ...پرواز کنم هيچ مهم نيست که قانون تلخ هستی باز ستونهای وجودم را در برابر هيچ بلرزاند........هيچ مهم نيست امشب که بی تو تنها شيدا و بی قرارم دستی نبود که دستم در دست او گذارم تا بال می زنم من در آسمان رويا يک کهکشان ستاره تا ماه می شمارم تن پوشی از شکستن بر سايه پوش چشمم تا قطره قطره امشب باران غم ببارم از برگ برگ جانم اينک چه مانده باقي بر چرخ های پاييز تا نقطه چين سوارم ديشب به قاب چشمم زلفی شکسته ديدم امشب منُ دو چشمم با سايه هم قطارم ((گفتی که خوابُ مستی آرامشی است يکدست)) من پلک روی پلکم بی تو نمی گذارم امشب شبی غريب است تا صبح ليله القدر هی خانه خانه امشب تقويم می شمارم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 14:19 توسط حنا |
راز 37 ثانيهاي يك اميد فقط 37 ثانيه وقت صرف كنيد تا داستان زير را بخوانيد ، ارزش آن را دارد كه طرز فكر خود را قوت بخشيد. در يكي از اتاقهاي يك بيمارستان دو مرد بستري بودند. يكي از آنها اجازه داشت تا هر بعدازظهر يك ساعت از تخت خود بلند شده ، بنشيند تا مواد زائد از ريهاش دفع شود. تخت او نزديك تنها پنجره اتاق بود. مرد ديگري بايد تمام روز روي تختش دراز ميكشيد و از جايش بلند نميشد. آنها ساعتها با هم دربارة عقايد ، خانوادهها ، خانه ، شغل ، دوران سربازي و تعطيلاتشان صحبت ميكردند. هر بعدازظهر وقتي مرد كنار پنجره ميتوانست بنشيند ، تمام چيزهايي كه ميتوانست بيرون پنجره ببيند براي هماتاقياش تعريف ميكرد. مرد ديگر هم در آن يك ساعت خود را در دنياي گسترده و پرجنب و جوش و رنگارنگ بيرون حس ميكرد. پنجره بر يك پارك با درياچهاي زيبا مشرف است ، اردكها و قوها در آب بازي ميكنند و بچة قايقهاي كاغذيشان را در آن شناور ميكنند . عشاق جوان بازو به بازوي هم در ميان گلهاي رنگارنگ قدم ميزدند و يك منظره دلانگيز از خط افق دردوردست پديدار است . وقتي مرد كنار پنجره تمام اين چيزهاي زيبا و مطبوع را توصيف ميكرد ، مرد ديگر ميتوانست چشمهايش را بسته و همه آن مناظر را مجسم كند . در يك بعدازظهر گرم مرد كنار پنجره گفت : سربازاني را ميبيند كه رژه ميروند. مرد ديگر اگر چه صدايي نميشنيد ،ولي ميتوانست با كلمات توصيفي و زيبا آنها را تصور كند . روزها و هفتهها گذشت ، يك روز صبح كه پرستار براي سركشي به اتاق آنها آمد با پيكر بيجان مرد كنار پنجره مواجه شد . او بسيار ناراحت شده و خدمه بيمارستان را صدا كرد تا جسد را بيرون ببرند . پس از مدتي مرد ديگر از پرستار خواست كه او را به تخت كنار پنجره انتقال دهد . پرستار با كمال ميل اين كار را كرد و وقتي از راحتي جاي او مطمئن شد اتاق را ترك كرد . مرد به آرامي خود را كنار پنجره كشيد و به زحمت به آرنج خود تكيه داد تا براي اولين بار دنياي واقعي پشت پنجره ببيند ،اما با يك ديواربلند مواجه شد.پرستاررا صدا كرد و پرسيد : چهكسي آن مرد را مجبور كرده بود كه چنان چيزهاي خيالانگيزي را براي او در بيرون از پنجره به تصوير بكشد . پرستار پاسخ داد كه مرد كور بوده و حتي ديوار را هم نميديده و ادامه داد : ((شايد او ميخواسته تا تو را به زندگي اميدوار كند . )) چه لذتبخش است كه ديگران را خوشحال كنيم حتي اگر خود در وضعيت بدي باشيم ما با شرح غصههايمان نيمي از آن را به ديگران انتقال ميدهيم در حالي كه اگر شادي تقسيم شود دو برابر ميشود . « اميـــد »و آرزو آخرين چيزيست كه دست ازگريبان بشر برميدارد + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 8:12 توسط حنا |
اگر باد بودم مي وزيدم ،اگر ابر بودم مي باريدم ، اگر مهر بودم مي تابيدم ، اگر خدا بودم مي آفريدم تا بداني دوستت دارم اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم ،اگر ابر بودي به انتظار اشكت مي نشستم ، اگر مهر بودي در پرتوات خود را گرم ميكردم ، اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم ، از تو خورشيد با شكوهي بوجود مي آوردم ، تو را نسيم ملايمي ميكردم از تو خدايي بزرگ مي ساختم ، تا بداني كه فقط تو را دوست دارم دوستت دارم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 12:41 توسط حنا |
|