تبليغاتX
حنا

حنا

يک نامه، پر از کنايه

سلام ؛ حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ...

با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم

که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...

 

تا يادم نرفته است بنويسم :

ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...

خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم

دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد

اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست

رفتي پيش از آن که باران ببارد ...

مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!

انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است...

 

بي پرده بگويمت :

چيزي نمانده است، من .... ساله خواهم شد !

گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،

مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!

هذيان مي گويم ! نمي دانم...

 

نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد، بي کنايه و ابهام

 

پس از نو مي نويسم :

 

سلام ! حال من خوب است،

اما تو باور نکن ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 14:24 توسط حنا |


زمان را ذخيره بايد كرد و وقت را متوقف.

عشق ميوه ي زمان است

          و اعتبار حريمش به پيشينه اي ست از

                                                      دادن ، گرفتن ، خنديدن و گريستن!

عشق شاخساري است که بي درنگ به شکوفه نمي نشيند

                                        و ديرزماني مي گذرد تا گلستاني شود

                                                                               سرشار عطر و رنگ!

 

و هيچ معنايي بجز ايمان ندارد!!

ايمان و اعتماد به کسي ، به چيزي

                           و پيوسته همسفر اشتياق است

                                              به تلاش و کار، به تحمل و شادماني!

 

و آنگاه که عشق جامه ي ايثار به تن کند

             کم بهاترين حاصل آن رضايت و سرشاري ست

    و اين پاداش آني است که

                     به فراسوي وجود خويش راه دارد

                                               و هميشه آسانتر ببخشيد تا آسانتر بدست آوريد ....!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 14:7 توسط حنا |


ماجراي يك عشق

به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار انتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي


شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست تو شيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل را به چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي

نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من گفت
تو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي

عجب درياي غمناكي ست اين عشق

ببين با سرنوشت من چه ها  كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي

تمام غصه هايم مثل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفتي

دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي درد عجيبي ست

و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي

تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديدي و رفتي

 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت

تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي

تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد

ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي

 غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست

تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي

كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود

و من مي دانم آن شب تا سحرگاه

نگارن را پرستيدي و رفتي

نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي

جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي

شبي گفتي نداري دوست من را

 نمي داني كه من آن شب چه كردم

خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي

هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت

تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي

پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را

رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 9:1 توسط حنا |


چای داغ

ساعت هشت و نيم صبح:

انگشت پايم مور مور می کند .

فکر می کنم داشتم خواب شنا کردن می ديدم .

شايد ماهی کوچکی انگشت پای مرا با کرم سرگردانی عوضی گرفته بود .

چشمانم که باز می شود احساس می کنم چراغ های سينما روشن شده است .

اين زير چقدر گرم است .

شبيه چای داغ می ماند .

به سمت راست می غلطم و چشمانم را دوباره با لجاجت بر هم می کشم .

چشمانم را باز می کنم .

چه لذتی دارد هم آغوشی با گرمای زير پتو.

ساعت ده صبح :

پسرهمسايه از عمق خواب ها مرا به برف بازی دعوت می کند .

ولی من هميشه عشق بازی را ترجيح می دادم .

پسرهمسايه بال دارد و من هميشه حسود بودم .

يه گلوله برفی درست می کنم و می خورم .

طعمش شور است  .

صدای خنده  پسر همسايه می آيد .

عمق خواب های من خيلی تاريک است .

گمش می کنم .

ساعت يازده ظهر :

هنوز برف می بارد .

کش می آيم .

روی تخت می نشينم و دستانم را تکيه گاه شانه هايم می کنم .

اگر بچه بودم الان صورتم زبر نبود .

اگر صورتم زبر نبود می شد برف بازی کرد .

قلبم چقدر آهسته می تپد .

چقدر دوست داشتم امروز که از خواب بيدار می شوم عاشق بودم .

عاشق بودن در روزهای برفی خيلی خوب است .

چون مردم می گويند وقتی آدم عاشق است مدام گرمش می شود .

دوست دارم بروم زير پتو .

ولی زير پتو هم سرد شده است .

ساعت دو بعد از ظهر :

موهايم ژوليده است .

پنجه هايم را که فرو می کنم در ميانش گير می کند و اشکم در می آيد .

چقدر خوب است آدم اشکش در بيايد .

جلوی آينه به خودم نگاه می کنم .

هنوز چهره ام برايم تازگی دارد .

بعضی وقت ها خيلی از خودم خوشم می آيد .

سرم را زير آب غرق می کنم .

موهايم شنا می کنند .

من خفه می شوم .

احساس خيسی دارم .

ساعت چهار عصر :

برف می بارد هنوز .

چترم ملتمسانه نگاه می کند .

دو قاشق نيمروی عسلی قورت می دهم .

معده ام جويدن بلد است .

سلول های زبانم طعم پنير را به مغزم مخابره می کنند .

پنير را که ديشب خورده بودم !

معده ام قار قار می کند .

پاييز چقدر در من نفوذ کرده است .

چقدر دلم شعر می خواهد که ببافم .

سردم که می شود روسري پشمی مادربزرگ می چسبد .

هميشه تشنه که می شوم بين دو راهی آب سرد و چای داغ زجر می کشم .

يخچال خالی است .

مثل مغز من .

وقوری نيز همينطور است .

ساعت شش و دوازده دقيقه عصر :

عجب برف خری است .

ولی دوستش دارم باز .

چترم نا اميد است .

دندان هايم را مسواک نکرده ام .

راديو را روشن می کنم .

يکنفر دارد سرفه می کند .

چقدر اين لامپ ها زرد است .

حالم به هم می خورد .

ساعت هشت شب :

دلم می خواهد بروم حمام آنقدر خودم را بشورم که تمام شوم .

يادم می آيد معمولا اين موقع ها سوسک های حمام معاشقه می کنند .

به خيابان نگاه می کنم .

دو نفر زير برف به هم چسبيده راه می روند .

چقدر اين تصوير برايم گنگ است .

من هميشه به چترم چسبيده بودم .

ديشب کتاب بوف کور را تا نيمه خوانده ام .

داستان قشنگی است .

دلم چای می خواهد .

قندان پر از مورچه است .

ساعت ده شب :

برف مثل سگ می بارد .

به خودم می گويم مگر سگ هم می بارد .

بعد به حماقتم می خندم .

چقدر خنده خوب است .

کاش يک نفر ديگر هم بود که با من بخندد .

مادرم می گفت فقط ديوانه ها تنها می خندند .

چترم گريه می کند .

شايد هم برف های ديشب است که در لابلای چترم آب شده است .

سرم را می خارانم .

واژه های توی سرم به هم می ريزد .

شام نداريم .

سيب زمينی پخته دلم می خواهد با گلپر و نمک و چای .

ساعت دوازده :

برف می بارد هنوز هم .

کاش توی اتاق هم چيزی می باريد .

يادم باشد سقف اتاق را فردا چند تا سوراخ بکشم .

دوش حمام هم خراب است .

مدتی هست بر من چيزی نمی بارد .

ديشب مهين دوستم توی خواب گفت می آيی بميری .

من فرياد کشيدم و از او فرار کردم .

او خيلی سفيد شده بود .

وقتی بيدار شدم يادم آمد مهين بيست سالی هست خوابيده است .

من از مرگ بدم می آيد .

زندگی به اين برفی ... حيفش می آيد آدم .

من نيمرو خوردن با چای داغ را دوست دارم .

و خفه شدن زير شير آب سرد را .

مگر خلم که بميرم .

ساعت يک و سيزده دقيقه نيمه شب :

چقدر يک نفرم .

يک نفر بودن مثل مور مور می ماند .

تلفن زنگ می زند .

گوشی را بر می دارم .

يک نفر می گويد : فوت

چقدر قشنگ و جذاب .

من گوش می دهم و توی دلم قند آب می شود .

با خودم می گويم کاش الان چای داغ بود که زود هورت می کشيدم .

دوباره می گويد فوت .

و من می خندم ...

من هم می گويم فوت

ياد جشن تولد دو سالگی ام می افتم .

صدای بوق ممتد می آيد.

گوشی را می گذارم و چند تکه پنير می خورم .

هميه توی ذهنم توی پنير سوراخ سوراخ است و توی آن سوراخ ها پر از موش .

پنير ها مزه گاو می دهد .

چترم خوابيده است .

ساعت سه صبح :

روی تخت دراز می کشم .

روی يک تکه کاغذ می نويسم : خواهش می کنم مرا زنده به گور نکنيد من گاهی می ميرم و زود بيدار می شوم .

دوست دارم قبرم يک اتاق باشد سه در چهار با مهتابی و يک کتابخانه .

اصلا به مرگ فکر نمی کنم .

به خواب های قشنگی که قرار است ببينم فکر می کنم .

به پسر همسايه که مدام نگاه ميكند .

چشمانم را می بندم .

حس می کنم چيزی روی گونه هايم می بارد .

خدا کند برف باشد .

خدا با انگشت های مهربانش سقف اتاقم را سوراخ کرده است .

برف ها می لغزد به گوشه لب هايم .

برف شور است .

کم کم خوابم می برد .

خوابيدن خيلی خوب است .

صدای نفس های من می آيد .

امروز هم تمام شد .

خدا را شکر .

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 8:9 توسط حنا |


DESIGN BY : reza X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1388

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

دست خيال - آقاي رضواني
حفره - امير مرتضوي
سيروس خان
حزب خر
حضرت خضر سابق
نسيبه عزيز
اسير نگاه تو - g i p s y k i n g
انجمن داستان نويسي - چوک
آقا رضـا
فرياد سکوت - آقا رضا
حقيقت
اميد عزيز
درددل هاي تنهائي
خبرگزاری انجمن داستانی چوک
معين
بامداد سياه
مي فروش
بامداد نوشته هاي يک معلم
جناب آقاي احمد عسگري


    تعداد بازديدها:

Reza:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS